صائن الدين على بن تركه

141

شرح نظم الدر ( شرح قصيده تائيه ابن فارض ) ( فارسى )

[ 210 ] و أشهدت غيبي ، إذ بدت فوجدتني * هنالك إيّاها بجلوة خلوة [ 211 ] و طاح وجودي في شهودي و بنت عن * وجود شهودي ، ماحيا غير مثبت [ 212 ] و عانقت ما شاهدت في محو شاهدي * بمشهده للصّحو من بعد سكرتي چون باطن عاشق و غيب « 1 » هويّت او عين ظاهر معشوق است بالضّروره ، چون معشوق پردهء حجب نورانى و ظلمانى كه در تطوّر اطوار اكتساب نموده ، از پيش بردارد و بر ديدهء شهود عاشق جلوه كند ، هرآينه او آنجا خود را همه معشوق يابد ؛ « آنجا چو رسيدم من آنجا همه او ديدم » ؛ كه در آنجا جلوت عين خلوت است ؛ « چون وصل درنگنجد هجران چه كار دارد » . [ 211 ] يعنى چون در جلوتگاه اطلاق معشوقى كه عين خلوت است ، بر من گشوده گشت ، از قيد وجود ظاهر كه مستتبع هويّت امتيازى است ، رستم ؛ و آن قيد از نظر همّت من بيفتاد در آن جمعيّت‌آباد اطلاق شهودى ؛ و جدا گشتم از ملاحظهء اين مقامات و وجود اعتبارى كه از اين شهود ، پيدا شده و از ملاحظهء آن ملاحظهء ؛ در حالتى كه بر لوح اعتبار و تختهء هستى خويش هيچ « 2 » رنگى رها نمىكنم . چون متصوّر شود نقش تو اندر ضمير * همچو بتش بشكنم هر چه مصوّر شود [ 212 ] پس در اين خلوتخانهء محو ، شاهد مشهود خود را در كنار گرفتم در جلوتگاه اين موطن اطلاقى كه حاضركنندهء مشهود است ( 24 ب ) از براى صحو بعد السّكرى كه لازم وى است . « 3 » پرده بردار تا ببينى خوش « 4 » * دست با دوست كرده در آغوش هر چند شاهد ممحوّ العين است در اين مشهد - كه صحو بود وحدت حقيقى از پس سكر نمود كثرت اعتبارى پيدا شود - و ليكن مشهود بكمالاته در جلوه است ؛ « 5 » « چو آمد روى مهرويم كه باشم من كه من باشم ؟ » . * * * [ 213 ] ففي الصّحو ، بعد المحو ، لم أك غيرها * و ذاتي بذاتي ، إذ تجلّت تحلّت

--> ( 1 ) . فر : غيبت . ( 2 ) . ال ندارد . ( 3 ) . فر : + بيت . ( 4 ) . مل : خويش . ( 5 ) . فر : + ع .